|
ادبيات فارسي،
|
بر لب آمد جان و لب جانانه را بر خود ندید
کز همه ببریده ام اما ز تو نتوان برید
گر چه او ما را به هیچ اندر همه عالم فروخت
ما دل او را به عالم کی توانستی خرید
در خمار چشم اویم مستی ام رفته ز یاد
شاخی از گل دارم و دل بر کجا شاید پرید
سعی ام این بود و نگویم درد دل را با تو یار
بر دهان شد جان و طاقت بر سر طغیان رسید
بس سخن آمد زمنصور و بسی بر نظم شد
لکن او دل برده و دل بهر او باید طپید
این غزل چهار ده بیت است منصور ![]()
غزل بعد (( سیم و نسیم ))
عشق و شهو ت به هم انگار نیاید ز قدیم
دل عاشق نشود بر در شهوت تسلیم
