|
ادبيات فارسي،
|
اشکم از دل چو جدا گر بشود مغبونست
چه کند دل که بر آن روی تو بس مفتونست
آهی ار می کشم از چاه زنخدان تو شد
گر چه گلچهره توئی گل ز رخت در خونست
گل پر پر نتوان دید که در ملک وجود
هر که گل دیده بداند که گل من چونست
دامن از دیده بشویم که تو را داده ز دست
چشم منصو ر به دنبا ل قدی موزونست
ا ین غز ل یا ز د ه بیت ا ست منصور ![]()
غزل بعد (( لب یار ))
بر لب آمد جان و لب جانانه را بر خود ندید
کز همه ببریده ام اما ز تو نتوان برید
این غزل را حتما بخوانید که از دل برخاسته است
