|
ادبيات فارسي،
|
.
و فارسی زیباست ![]()
.
این واژه ی زیبای سخن بیش ز قند است ![]()
و اینک غزلی دیگر از منصور نام این غزل ( وصل یار )
پانزده بیت است که ابیاتی تقدیم شما عزیزان فارسی زبان
آنچه افتاده سرم از رخت افتاد وصول
ای که داری ببرت صد چومنی هم محصول
درد دل داری اگر با من می خواره نشین
تا که مستی بنشیند به ره علم و عقول
تا قیامت من و آن قامت زیبا بینم
زاهدا راه دگر رو که نه این شد مقبول
ور ملامت بکشم خود گنه از من باشد
عشق باریست گران امده منهم چو جهول
ساقی این باده که بادست بفریادم رس
وز رخت من چه ملولم دلم افتاده چه لول
آنکه منصور نصیحت بکند بیهده گوست
گوجهانست و تو خوش باش و من اینهم مشغول
و غزلی دیگر از منصور (نگاه نگار ) چهارده بیت است ![]()
بهار بی نشاط من آمد بر آن دو چشم غزال
چه بی نشاط بهاری که دل رود به زوال
نه راه رفتنم آید نه پای استقراض
نه دست دوست ببینم فسرده در همه حال
مرا که خواب تو دیدم شبی در آن هنگام
چو خفته برسر راهی دو چشم تو چو غزال
منم ملول تو گشتم توئی که لول شراب
ز صورتی که تو داری نبوده جای ملال
ز چشم شوخ نگارم به گریه ام غماز
که سیر دیده نگردد زخفته ای به جمال
نه قبله ای که گذارم نماز شام فراق
کمان ابروی یارم ببین و صورت حال
حدیث عشق بگفتم حکایتم باقیست
دو دیده خون شود از دل نه اشک و جای مجال
تا غزلی دیگر شما عزیزان درپناه دادار بی همتا شاد و کامروا باشید
وطنم من بتو مدیون شدم از روز الست
سرمه ی چشم من از خاک تو شد دست بدست
به جز ازخاک تو بر جای دگر دل ننشست
آنچنانم ز تو من گشته ز مهرت سرمست
جان اگر بر تو گذارم به ابد آسانست
آنکه بی مهر وطن شدچه که سرگردانست
منصور ![]()