|
ادبيات فارسي،
|
انها با ذکر نام شاعر و منبع بلا مانع است
لازم بذکر است تمامی اشعار درج شده دراین وبلاگ دو الی چهار بیت از
نسخه سرایش شده دست نویس در نزد شاعر که برای چاپ کتاب
فراهم امده کمتر میباشندودر صورتیکه بعضی از خوا نند گان و دو ستان عزیزم خواهان یک غزل
و یا یک شعر نوشته شده در وبلاگ بطور کامل بود ند با گذا شتن پیام برا یشان ارسال خو اهد شد منصور گروسی
ماه شب افروز
اگر به وصل تو دل را مقال خواهد بود.............مرا بکوی تو عمری مجال خواهد بود
همیشه بر سر انم اگر فراق افتد............خیال ناز رخت اتصال خواهد بود
توئی چو ماه شب افروز و دل بدان پیوند............بیاد روی تو هردم خیال خواهد بود
وگر که باده گلگون حرام و تسکین است..........کنار ان رخ چون گل حلال خواهد بود
و ............
سرایش شد بتاریخ۱۳ / ۲ / ۱۳۸۷
دل غمدیده را درد از فراق است...........دل و دیده بهم در اتفاق است
بگفتم دل به دریا می سپارم ..........به دیده رنجی افتاده که طاق است
تو گوئی غم برایم رهبر امد..............یکی نا خورده بودم دیگر امد
مرا بازی گرفتند اینهمه غم .............یکی سر شد یکی هم سرور امد
زاهد عبادت به عادت کند انهم به طمع بهشت این غزل از منظر دید یک عارف عاشق وصل به حقست
این همه ره بوصال از در و دیوار وجود...........سر بیچاره من هی بقیام و بقعود
کس ندیدست چنین رطل گرانی موجود.........هر کجا مینگرم ره به وصالش مشهود
عادتی گشته مرا خم شوم و راست شوم.........زینهمه خم شدن اخر در وصلی ننمود
سرایش شد بتاریخ 12 / 2 / 1387 در صورتیکه مایل به داشتن شعری از اینجانب هستید
با گذاشتن ادرس در پیغام خصوصی بصورت خوشنویسی برایتان ارسال خواهدشد
و وبلاگ متعلق به شما میباشد از دادن نظرات خود دریغ نفرمائید
گفتم که لبم گفت جفا می خواهد و ز لعل لبم درد تو را می خواهد
گفتم نگهم گفت بلا می خواهد چشمت نگهم را به وفا می خواهد
وز دست تو دل لطف و صفا میخواهد
دلسو خته گان راچه خبر از گل رویت دلباخته گان را شده دل بر سر کویت
گر بیخبران از گل رویت به فغانند افتاده بسی همچو من اندر سرمویت
چشمم همه از لعل وفا می خواهد
بس دیده که ازدست تو برمردم خونشد یا عقل سری رفت و بدرگاه جنون شد
..................................................... ................................................
.........................................................
انکه شد بنده به چشمت زجهان آزادست
دل من بر بادست
همه دم دل ز رخت بر سر غم افتادست
به غمت استادست
عارضت در خم ان طره بدان می ماند
که گلی بر بادست
ز گل روی تو مارا همه دم فریاد ست
بدلم بس دادست
چشمت از سر بربودست همه خواب وتوان
عجب این شیادست
و ............
این مرغ صراحی که زقل قل بفغانست.....دانی که زبان دل و اسرار نهانست
گاهی به کنار من و گه در بر مستان.....میراث بزرگان خرابات مغانست
.................................................. ..........................................
................................................. .........................................
در فصل بهاران و گل و نغمه بلبل......دادش زبن میکده ازدست خزانست
پائیکه براین خاک گذاری سرمستیست....یا سلسله موی یکی ماه کمانست
باد سحری امدو منصور برون شد.........................
.... به یاد نام همیشگی خلیج فارس ....
نظر افتاد ز چشمم بدل و جان و تنم.......دیدم افتاده چه مهری بدلم از وطنم
نام ایران چو بیاید همه فریاد شوم......خوشم اندم که وطن جلوه شود بر کفنم
انقدر خوب و عزیزست وطن در دهنم......خوشتراز جان شریفست در اغوش و تنم
چکنم گر که ندارم بجز از مهر وطن......شده ایران بدن و چون گل باغ و چمنم
نیست بیروی گلش رغبت برگ وسمنم....هم نخواهم بجز از مهر وطن در سخنم
هر که را مهر وطن در دل وجانش نبود....گو که بیرون بشود از سر خاک وطنم
من نه انم که کشم مهر وطن بر قدمم........بلکه با ناز کشم بر همه جان و تنم
گو نویسند چو مردم سر فرق کفنم......بر وطن مرده چو زلف شکن اندر شکنم
ز سر مهر تو ایران شده ام واله ومست.... .که چنین نظم تر اید بقلم هم دهنم
ذره ای از بوی خاکت بدو عالم ندهم....سر سودا اگر از عالمیان بر وطنم
همه گر بر سر منصور بتیغش بزنند......ز سر مهر وطن بیخود ازین خویشتنم
کلیه اشعار این وبلاگ توسط منصور گروسی سروده شده است
سرایش شد در تاریخ ۱۲ / ۲ / ۱۳۸۷
هر که را باشد ز عشقت مست مست.........کی گذارد کوزه دردی ز دست
و ان کسی بر درگهت هشیار نیست.........دمبدم بر رقص باشد کی نشست
خود نه بیند جز برای دیدنت.........دل پرستد نی که باشد خودپرست
ساقی از پیمانه ات بی خود شدم.......این نه می باشد که جانم شدزدست
همچو منصور ار کسی بر می نشست.....از تمام هستی اش یکدم گسست
سرایش شد در تاریخ ۲۹ / ۱ / ۱۳۸۷
از دست دلم پای بمیخانه کشیدم..........وز مسجد و طامات به یکباره بریدم
در کوی خرابات خراب رخ یارم.........تسبیح بدور می و پیمانه بدیدم
ان كه دل بر ره و بر منظر حلاج كشيد...........بجز از صورت نيكو به جهان هيچ نديد
دو قدم بيش نباشد سفر و منزل عشق...........هركه رفت اين دو قدم برهمه عالم خنديد
اين عروسي است كه هر شب ببر داماديست..........دل نبندند حريفان كه بود پست و پليد
شهپر تیز پر است اینکه بود در تن ما..........چون نفس بر نشود پر بکشد بی تر دید
هر که اید بجهان رفتن از ان ناچار است...........خوش بود ان که نماید سفرش را تمهید
عاشقان راه به وصل و سفرش می پویند..........زاهدان در پی یک لقمه بدنبال وعید
دل دیوانه بجز صورت زیبا کی دید.....عشق حق بودکه منصوربحلاج رسید
سرایش ۸ / ۲ / ۱۳۸۷
ورع برفت و دلم بر سر شراب افتاد..........از انکه در نگهم روی افتاب افتاد
چنان شدم به بهاران مقیم زلف کجش.........که بر سراچه گل نقشی از خضاب افتاد
نه عقل سر بکشاند دلم نه رای استفسار.........تو گوئی از بر او بر سرم سراب افتاد
هر اندمی که شدم بر مقام استغفار..........شکست توبه چو ساغر براین خراب افتاد
نه چشم سر زتو دارم نه گوش پندازشیخ.........خوش انگهی که ز روی تو ام نقاب افتاد
ز ناله خامه منصور می کشد فریاد..........هزار ساله اگر شد بر او نه خواب افتاد
سرایش ۴ / ۲ / ۱۳۸۷
میده ولی کو چشم دل .....و وقتیکه بهار کم کم داره گلهای زیباش تموم میشه ادم دلش
میگیره...در جهان هیچ چیزی زیبا تر از گل نیست.به همین علت شعرا روی یار را به زیبا ترین
تشبیه میکنند که انهم گلست ..........
دل شوریده ام شوریده تر شد............ز روی گلرخی ز یر و زبر شد
بهاران رفت و امیدم نیامد ..........ز چشمم دامنم پر از گهر شد
بهاران رفت و امیدم نیامد............یقین بر شک و تردیدم نیامد
مرا دردی بدل افتاده بس سخت...........شبی دارم که خورشیدم نیامد
پایم از مسجد و طامات برون خواهم برد..........دلم از کوی مناجات برون خواهم برد
ز دلم ناز دو صد قبله به یک بار کشم.........ببرش خود همه با دردی و خون خواهم برد
من نه انم که ریا را بکشم بر دل خویش........سر خود را ببرش پر ز جنون خواهم برد
غمزه ها گر بکند با همه جانم بخرم.........سر و جان بر در او هر چه فزون خواهم برد
من چو رندان خرابات ازل مجنونم.........از ازل عشق و جنون تا بر خون خواهم برد
گفته بودم که دگر باره غزل می خوانم..........لکن اینبار غزل را به درون خواهم برد
ساقیا گر شدم از پای به چشمم نگهی.........من از ین دیده بدل صبرو سکون خواهم برد
داد حق حق بزنم تا که بمعشوق رسم........همچو منصور بکویش حق و خون خواهم برد
سرایش ۸ / ۲ / ۱۳۸۷
یک غزل نمیدونم راجع به این غزل چی براتون بنویسم فقط................یک ...غزل
سر سودا همه بر ان گل نسرین منست........شاهد رنج دلم ناله و بالین منست
گر چه منزلگه من خاک خرابات بود.........خاک پاکش زچه جای دل چرکین منست
توتیا می کنم ان خاک نه جای من وماست.......خوشدلم بستر خاکش بر و بالین منست
ز ان جهت میروم امروز که دل می طلبد........نه همان راه که مفتی ببرد دین منست
ای که داری سر همراهی مردان طریق.......بر حذر باش که این خرقه نه دردین منست
رفته بودم که دمی سر به طرب بگذارم........دیدم این طرفه کجا بر سر تمکین منست
طاق ابروی تو باشد همه محراب دلم........چه که این طاق رواق دل و تسکین منست
شعر شیرین تو منصور شکرها دارد.........شربت نظم تو چون صورت شیرین منست
داوری بر این غزل را بر شما دوستان وخوانندگان عزیز میگذارم لطفا پس از اتمام
این غزل ازدادن نظر دریغ نفرمائیدسرایش ۱۵ / ۱۱ / ۱۳۸۶
یک دو بیتی برای شما چه کس دیدم که در بندت نباشد..اسیر سحر لبخندت نباشد
کمان ابرویت دل می برد لیک...زبانت بند سوگندت نباشد
وز گل رویت هزاران گل ز گل اورده ای
در بهاران بی تو کی باشد مجال نفخه ای
سنبل و نسرین و سوسن را خجل اورده ای
سرو قدت جون شمایل در گلستان می کشد
بر سر زلفت تو بوی گل به هل اورده ای
گر ز دل آوازی امد باشد از حسن و جمال
وز جمال و حسن خود آوا ز دل اورده ای
هر گه بیند گلرخی گردد چو منصور از فراق
طوطی نظمش ز گل مست و خجل اورده ای
سرایش شد در ۵ / ۲ / ۱۳۸۷