|
ادبيات فارسي،
|
و اين هم يك دو بيتي براي شما كه دو بيتي را دوست داريد
اگر كردي پريشانم تو كردي......................چنين در بند و حيرانم تو كردي
و گر ديدي سرم بر دامن غم.......................اسير موج و طوفانم تو كردي
سرايش ۱۲ / ۹ / ۱۳۸۶
که به کرمان امد واین بیت را طمع کرده بودم که کرمان خورم به ناگاه کرمان بخوردند سرم سرود
بسی لاله رو امدش چون پری ...........که بر خاک انها کنون بگذری
ندارد وفا چرخ نیلوفری............بسی سال و ماه و مه و مشتری
طمع گر تو کردی که کرمان خوری...........ویا بانگ رحلت به ماهان بری
جهان را نباشد دوام و بقا.............نه سر مانده و نی ره سروری
غنیمت شمار این دو روز حیات.............که بعد از تو هم می شود داوری
خدایت بیامرزد ای نیک مرد..............نکردی ریا همره سروری
به تزویر و سجاده و دلق نیز .............نبردی ره مسند و داوری
وطن را گرامی چو تن داشتی............روان تو شاد از چنین افسری
مرامت نکو بود و راهت شریف..............سرت لایق دولت و سروری
نکردی به رنگ و دغل همرهی.............نه قرمز نه ابی نه خا کستری
چو ان خط زیبای طغری نگار..............ندیده کسی در کتابت سری
سرایش ۵ / ۲ / ۱۳۸۷ پارسی شیرین تر از قند است
غزلیست با وزن روان پارسی شیرین تر از قندست
ز کفر زلفش اسان رفته ایمان.............که از رویش توان خورد اب حیوان
چو صبح اید مرادم در گلستان.............قدش باشد چو سرو ان هم خرامان
کزان صورت بسی جان رفته بر باد...........چه خوش جان می ستاند روی جانان
چنان زلفش بکفرم کرده پیوند...........که روی اش می برد جان را به ایمان
ز روی چون مه و زلف پریشان.......... بیفتادم در ان چاه زنخدان
من و منصور و دل پروا نداریم............ز عالم جز نگاه وصل جانان
سرایش ۵ / ۲ / ۱۳۸۷
متقابل میباشند پس از قرار دادن وبلاگ اینجانب در لینک خود با گذاشتن پیامی بنده را مطلع فرمایند
منصور گروسی
که در انتهای غزل در میخانه عشق کار بجائی میرسد که پای شاعر هر دم از
رکاب فرو میافتد و توان نشستن بر اسب راندارد و توان برگشتن از میخانه را ندارد
برای شما عزیزانی که قول این غزل رو بهتون داده بودم منکه خودم ازاین وزن غزل
واین سبک حال میکنم شما چطور؟
کارم از روی تو از بس که خراب افتادست........دلم از دست تو بر جام شراب افتادست
گر مقیمم به خرابات و صراحی درپیش.........ز سر موی تو دل بر ره تاب افتا دست
مکنم عیب تو زاهد که چه خوش احوالیست..........سر زلفش کج ازین کار خراب افتادست
من از اندم که برفتم در میخانه عشق..........هر دم ام پای ز مهمیز و رکاب افتاذست
جامی انشب چو بدادند بدستم ز فراق...........پا یم اینسان بره شورو شراب افتادست
گر چه منصور ندارد بجهان جز می و یار........لکن این غالیه بر نظم ز خواب افتادست
سرایش ۴ / ۲ / ۱۳۸۷ کلیه اشعار درج در این وبلاگ توسط منصور گروسی سرایش گردیده و باز
نویسی انها با ذکر نام شاعر ومنبع بلامانع است
گرو باده فروش رفته است مطلع زیباییست نه ؟
دادم آن دلق مرقع گرو باده فروش ............گفتم این دلق به سودای نگه برخم و جوش
لکن این جان تو بگیر و به دهن دردی ریز.............که شدم بردرت از دوش چنین حلقه بگوش
گر دلم بر در ان ساقی خوبان شده است............پند هر کس نرود در سر و کر امده گوش
به بهاران و گل و نغمه بلبل در باغ............هر چه جز قل به صراحی تو بگو باش خموش
انکه همچون من و منصور بساغرپیوست............برود عقل و توان از سر او همچون هوش
سرایش ۴ / ۲ / ۱۳۸۷
ایکه قدت همچو گل اندر طبق..........لترکبن طبقا عن طبق
وان رخ زیبات به روی طبق...........همچو مه و در شب رام و شفق
هم دهنت غنچه نو رسته را............ماند و ان هم به کنار ورق
شاهد زلفت شب رندان بود...........موی نباشد شبی اندر فلق
شهد تو را شهد ندارد بخود..........این سخنی باشد و گفتم بحق
چشم مرا شاد به بالای تو...........ذکر من از روی تو بر ما سبق
گر غمی اندر بر ما از خلق
بر سر منصور بود لطف حق سرایش ۹ / ۲ / ۱۳۸۵
و يك غزل دگر براي تو............
چو صبوح انكه شود در بر گل با مي ناب
گو كه از بوسه يار و رخ خوش روي متاب
طالع افتاده شرف بر قمرم از روزی
که کشیدم دل خود را ببر باده ناب
عقلم از دست شد و جام دگر می خواهم
ساقیا دور فزون کن تو بر این کار صواب
در مقصود به قاصد نشود سودا را
زاهدان را چه خبر از ره مستان خراب
زاهدان مکه روند و من و دل بر وصلیم
برو منصور تو از کعبه دل روی متاب
سرایش ۲ /۱ / ۱۳۸۷
بزن از کنون تا برندم به گور.......بزن از بهشت وشراب و زحور
جهان ر ا نباشد دوام وبقا........هر ان کس که امد شود بر فنا
و اينك غزلي....ديگر
كشم دلم بكوي تو بالغدو والاصال
مرا خيال نباشد بجز فراق و وصال
وگر توئي مه من بردرت مقيم افتم
به كس نظر نكنم كس نياورم بخيال
زچشم مست توگشتم خمار ومجنونت
هرانكه گشته خمارت چه بد بود احوال
بخاكپاي توسوگندو صعب سوگنديست
منم زروي تو انسان كه كس نباشدحال
وگر كه شعر ترم بر قلم ز ياد ايد
چه خوش كه خامه منصورميرسد بكمال
سرايش ۲۳ / ۱ /۱۳۸۷
ای که در بند تو ام بند دلم نیست که هست
یا که دلداه لبخند توام نیست که هست
ای پری چهره کجایی که دلم در کوی ات
به امید نظرت بر نظرم نیست که هست
همچو منصور ندای حق من بر دار است
تو بگو داد من اندر دهنم نیست که هست
سرایش ۲۵ / ۱ / ۱۳۸۷
بزن راه داوود و صوت زبور.........زاوای عشق و ز حور و قصور
بزن مطربا تا که گوشم بهوش.........بود بر در می فروش و به نوش
تو برو دست بزن دامن ان یار قدیم
كه رفيق است وشفيقست وعتيقست ونديم
انکه ناخواسته یوسف سر بازار فروخت
باید اندر نظرش رخ بنماید ترسیم
کلیه اشعار این وبلاگ توسط منصور گروسی سرایش میگردد وباز نویسی انها
باذكر نام شاعر ومنبع بلا مانع است