|
ادبيات فارسي،
|
به هر زمان که دلم بر سر فغان امد
زخون مردم چشمم به الامان امد
نه خرم ام زفراقش نه منعمم زوصال
زجور روی چو ماهش نفس به جان امد
بتاریخ ۱۷ ۱۲/۸۶ سرایش شد
ما بر ان حسن تو بس چشم طمع تر کردیم
دیده را با قدح خون چه برابر کردیم
نقد جان گر طلبی از سخن و گفتارم
جان بدادیم وازان دیده منور کردیم
دل خود بر قدمت تا که بدادیم زمهر
مقتل ومسلخ ازین فتنه برابر کردیم
خون دل بر لبم امد که چنین داد زنم
فتنه ها رفته که این لخته بساغر کردیم
ورکه ایینه بیاید به تماشاگه راز
پرده هابر فکند زانچه برابر کردیم
گر چه منصور ندارد سر همراهی ما
غمی افتاده بدل کز تولبی تر کردیم
سرایش شد بتاریخ ۵/۳/۸۶
جان من بر سر لعلت بمیان امدورفت
وانچه دیدم بمیان چشم وکمان امدورفت
ای که امدقدزیبای توچون سرو سهی
دلم افتادو قدم همچو کمان امد ورفت
ساقیا با گل بهار امد بگردان جام را
کز تسلسل ازسرم بیرون کنم اوهام را
چشمم امدبردوچشمت تا ببینم من بهشت
ور دهی گل بوسه ای من وانهم ایام را
شد زمستان و بهارامد که در گلشن شویم
کز دو دستت ساغری گیریم و از لب کام را
وان که بیند نام جمشیدو می و گل دربهار
خود بخواند از چنین دیباچه ای انجام را
رنج منصور ار نخواهی اب انگورش رسان
کز چنین ابی برون ریزم زسر اوهام را
سرایش شدبتاریخ۱۴/۱۱/۱۳۸۷ بازنویسی اشعاراین وبلاگ باذکرنام شاعرومنبع
بلامانع میباشد
حق نگهدار
ای که باشد صورتت چون افتاب
از تو گشتم این چنین درپیچ وتاب
مستی ارد روی تو بر جان من
گه به بیداری ببینم گه بخواب
ما ز هجر تو به دل زجر اوریم
بر بکش از ان رخت ای گل نقاب
کس ندیده این چنین از گل شراب
جز من و منصور و دل انهم به خواب
سرایش شد بتاریخ ۱۱/۱/۱۳۸۷
من همانم شیشه دردی بدست
کاش از اول می شدم من می پرست
شیشه بشکست و دلم ازدست شد
وز غم دردی بسی بر غم نشست
هر که خود بین باشدو شد خود پرست
کی تواند شیشه دردی بدست
باید اول در ره سلطان عشق
پا بروی خود نهاد و خود شکست
در یکی اقلیم کی گنجد دو میر
جفت اگر شد هندوانه شد ز دست
عزم ان دارم که امشب بت پرست
گردم و بی خود شوم از هرچه هست
سرایش ۱۲/۱/۱۳۸۷
زاهد که ره کعبه رود در پی دین است
بر باب وصال ار برود راه نه این است
دل کعبه نما بر حرمش کن توطوافی
کاین کعبه مقصود بود وصل ازین است
ابلهان را چه رسد دل به چه راهی باشد
زاهدان را همه افکار چه واهی باشد
عاشقان بر سر این نکته بهوشند همه
مرکز ثقل جهان زیر صراحی باشد
کلیه اشعار درج شده در این وبلاگ توسط منصور گروسی سرایش
وباز نویسی انها با ذکر منبع ونام شاعر بلا مانع است
گرشب همه شب دست بسوی توگذارم
وزلطف تو من پای به کوی تو گذارم
لکن اگرم دل نبود خالص و بی غش
انگار که من پشت به روی تو گذارم
سهمم ازششدرخاکی بجزازحرمان نیست
انچنان گشته دلم دربر ساقی مدهوش خوردن باده به بزم من و دل پنهان نیست
بازنویسی اشعار ومطالب این وبلاگ با ذکر منبع ونویسنده بلا مانع میباشد
بنام هستي بخش بي زوال
نوروز باستاني برهموطنان مباركباد
ز جام صافي و بي غش نموده رو اقبال
كه شور دل بكشيدم ز رطل ما لا مال
بهار و موسم نوروز و جلوه جمشيد
به نزد ساغر مي من چه گويم ازاحوال
نماد ساقي و مطرب بشد چو بر تكفير
بگو كه چشم ريا شد زمحضرش به زوال
چه مي كشي سر من را تو بر ره تدبير
مرا كه چشم و دل امد بهم بجنگ خيال
شفاعت ار بكند ساقي نكو كردار
كشم دلم ز مرارت بجام مالامال
هر انچه غصه كه منصور مي كشد بر لب
براي مردم دانا بود ز وصف الحال
سرایش شد بتاریخ ۲۹/۱۲/۱۳۸۶ .....کلیه اشعار این وبلاگ
توسط منصور گروسی سرایش گردیده وبازنویسی انها باذکرنام
شاعر ومنبع بلا مانع است وبرای شما هموطن عزیز سالی همراه
با سرور وشادی وموفقیت آرزومندم .منصورگروسی.